آيلاآيلا، تا این لحظه: 16 سال و 16 روز سن داره

آیلا نازدونه مامان و بابا

دختر عمو و پسر عمو

این هم آیلا و ائلوین کوچولو که آیلا نمی دونم چرا ولی اصلا پیشش نمی رفت شاید اون هم از خجالت باشه یا اونقدر دیر به دیر می بینه احساس غریبی می کنه تو رو خدا ببین چه کارها که جلو دوربین نمی کنه. این کوچولو رو ببین چه جدی هم نشسته    وای حالا با دستهاش صورتشو می پوشونه که مثلا عکس نگیرم خوب بالاخره دستهاشو از صورتش برداشته و پسر عمو چشم آبی هم با دقت داره نگاهش می کنه شاید هم تعجب می کنه و با خودش می گه بالاخره چشممون به جمال دختر عمو روشن شد نه دیگه همون آیلای خندان شد مثل اینکه روابط حسنه شده ولی ائلوین همچنان با تعجب نگاه می کنه   ...
26 آبان 1392

دخملی یک متر و چند میلی متری مامان

چند  روز بعد از تولد خانمی از بابایی خواستم تا قد خانم کوچولو رو اندازه بگیره ، آیلا هم مشتاقانه و داوطلبانه آماده شد. بعد که بابایی اندازه گرفت پرسید دفعه قبل چقدر بود گفتم 97 سانتی متر بعد بابایی گفت حالا یک متر و چند میلیمتر شده . دخملی من تو سه سالگیش یک متر و چند میلی متر شده خدایا خودت حافظش باش ...
18 آبان 1392

باغبان کوچولو

چند وقت پیش بابایی همت کرد و گلهای باغچه رو درآورد تا تو سرما یخ نزنند و باغبان کوچولو هم کمکش می کرد این هم باغبان کوچولوی مامان بیلچه به دست مواظب باش اونجا گلها رو لگد نکنی باغبان کوچولو با بابایی سر در آوردن گلها در حال جنگ و جدل حالا بعد چند روز که بابایی می خواست گلها رو بالا بیاره من می شنیدم که خانمی هم همراه بابا هست بعد از تموم شدن کارها بدو بدو اومده پیش من و می گه ما گلها رو بالا آوردیم بعدا بابایی هم گفت که گلدونهای کوچولو رو با دستهای کوچولوش بابا آورده . دست گلهای زندگی من درد نکنه . مرسی از هر دوتاتون ...
18 آبان 1392

بدون عنوان

وقتی خاله حسنا اینجا بود یکی از دوستان قدیمی ما رو دعوت کرده بود منزلشون این هم از عکسها اینجا آیلایی با فرزام نوه دوستمون در حال نقاشی کشیدن هستند ( چه با دقتم نگاه می کنه ) خاله حسنا جون ما رو به نوشیدنی دعوت کرده و آیلا با ناز و ادا در حال هات چاکلت خوردن (چون این عکس تک بود اینجا گذاشتمش) داری به چی فکر می کنی بابا ولش کن خودش درست می شه دیگه تفکر تا اونجا رسیده که کم کم داره دامنشو می خوره و خاله حسنا هم نازش می کنه     ...
18 آبان 1392

عکسهای تولد سه سالگی در مهد کودک( 2)

وای با چقدر تاخیر اومدیم خاله حسنا جون اومد و رفت تازه ما داریم عکسها رو می گذاریم خوب مامان سرش خیلی شلوغه این هم جوجه کوچولوی مامان   آیلا کوچولو و خاله حسنا جون که ما رو حسابی سورپرایز کرد چه مغموم معلوم هم نیست چرا؟ چه سنگین و باوقار و کمی هم عصبانی نشسته این هم مادر و دخملی ناز نازیش ماماما جون و آیلا و خاله حسنا جون بوسه مادر بر گونه های ناز دخملیش این هم آیلا به همراه همکلاسی هایش که فقط اسم علی کوچولو ردیف بالا سمت چپ رو می دونم آیلا در کنار بچه های کلاس کودکستان این کوچولوها هم بچههای پیش دبستانی هستند خیلی جالبه بچ...
8 آبان 1392

عکسهای تولدسه سالگی (3)

ما روز تولد خانمی سه بار تولد گرفتیم یکی تو مهد دومی خونه ندا جون دوست مامان و سومی خونه عمو دکتر و خال سیمین جون که متاسفانه از تولد دوم و کیک کیت کتش عکسی به دست نرسیده اما تولد سوم و کیکش این هم از کیک سوم که مامان پز هست ( با تشکر از سایت کارگاه آشپزی و شف طیبه عزیز)   آیلا و هستی جون تورو خدا مدل کلاه گذاشتن رو ببین به به چه بغلی کردن همدیگر رو اوه دخملی انگشت به دهن مونده ...
8 آبان 1392
1